زن جوان با چهره اي عصبي و ناآرام روي صندلي رو به روي من نشست، مانتويش را مرتب کرد و کيف
را روي زمين گذاشت. شوهرش نيز خيلي آرام روي صندلي در کنار همسرش و با فاصله يکسان از من، نشست. زن، خيلي زود با عصبانيت و صداي بلند شروع به صحبت کرد و بناي شکايت از شوهرش را گذاشت:
اصلا به من توجه نمي کند. به قول و قرارهايش بي اعتناست. خيلي دير مي آيد خانه. اگر بگويد ساعت 9 مي آيم، 12 مي آيد. از دروغ هايش خسته شده ام، مي رود خانه پدر و مادر خودش و به من مي گويد که جاي ديگري بودم! از راه که مي رسد روي کاناپه دراز مي کشد و تلويزيون نگاه مي کند، مي نشينم که با او حرف بزنم، صورتش را برمي گرداند...
زن، درمانده بود. تمام حرف هايش را با جزييات و استدلال و محاسبه براي من توضيح مي داد و با اطمينان منتظر بود تا حق را به او بدهم و شوهرش را که ساکت و بي تفاوت به حرف هاي او گوش مي داد، محکوم کنم...
به زن نگاه مي کردم، 29 ساله، دانشجوي رشته اي فني، خانه دار و با دلي پر درد که باعث پرحرفي عصبي او شده بود به گونه اي که کلماتش را با فشار و تأکيد ادا مي کرد.
نفس عميقي کشيدم و با سکوتم زن را نيز به سکوت دعوت کردم.صورتم را به سوي مرد چرخاندم. او هم درمانده به نظر مي رسيد. شروع به صحبت کرد؛ آرام و شمرده. ديدگاهش را درباره حرف هاي همسرش جويا شدم، به بعضي رفتارهاي اشتباهش معترف بود و از همسرش تقاضاي بخشش داشت اما خيلي از حرف ها را هم نپذيرفت!
و زن دوباره شکايت کرد: شوهرم مديريت مالي خوبي ندارد، از همه عالم و آدم طلب کار است. با اين همه پولي که دارد باز هم در تغيير لوازم منزل کوتاهي مي کند... من را فقط براي بعضي از خواسته هايش مي خواهد و برايم ارزشي قائل نيست.
صدايش بلند بود و تقريبا فريادمي زد. بعد از ايجاد فضاي مناسب از زن خواستم همان گونه که همسرش به بعضي اشتباهات خود اقرار و عذرخواهي کرد او نيز اگر مايل است بعضي اشتباهات خود را به ياد آورده و عذر خواهي کند؛ اما وي با قاطعيت پاسخ منفي داد: "من اشتباهي نکرده ام که بابت آن عذر خواهي کنم".هر هفته زن، مرد را به دفترم مي کشاند و ... آن ها هنوز هم همين حرف ها را تکرار مي کنند.






